درد دل
سلام .دفعه پیش که یکمی درد دل کرده بودم هم خودم کمی سبک تر شده بودم هم لطف شما شامل حالم شده بود .
دوباره یه چند روزی که دلم خیلی گرفته ، دوباره اون حس غریب بهم دست داده نمیدونم باید چیکار کنم .
هر اتفاقی که در طول روز برام پیش میاد یه جورایی منو میبره به همون حال وهوا. مثلاً فیلم که نگاه میکنم یا پشت کامپیوتر که دارم آهنگ گوش میکنم ، دوباره میرم تو فکر.
همیشه از بچه گی دوست داشتم یه جایی مثل یه جاده خلوت و طولانی که هیچ کس از اون رد نمیشه رو پیدا کنم و تا جایی که میتونم راه برم آنقدر راه برم که از خستگی بی هوش روی زمین بی افتم .
همیشه فکر میکردم که اگه یه کم گریه کنم دلم آروم میگیره اما خیلی وقت بود که نتونسته بودم درست و حسابی گریه کنم نه یه جای مناسب گیر می اومد نه از ته دل گریه ام می اومد.
ولی چند روز پیش بود که داشتم پشت کامپیوتر آهنگ گوش میکردم یدفعه گریه ام گرفت حسابی و از ته دل گریه کردم.
خوب دیگه بسه دوباره داره گریه ام میگیره .
راستی ازم خواسته بودید که از نوشته های خودم براتون بنویسم.
شاید چیز جالبی نباشه ولی مینویسم که شاید یکی خوشش بیاد.
باز هم ببخشید که سرتون رو درد آوردم . خدا حافظ
این بار اگر فردا شود و باز هم تو نباشی دیگر من هم نخواهم بود .
این بار اگر وقتی چشمانم را باز میکنم تو نباشی چشمانم را تا ابد خواهم بست .
این بار اگر صدای قدم هایت را نشنوم دیگر هیچ چیز نخواهم شنید .
این بار اگر نتوانم بجز در خواب با تو سخن بگویم دیگر با هیچ کس سخن نخواهم گفت .
تا وقتی که بیایی دستمالی به چشمانم خواهم بست
و تا تو در مقابلم نباشی ان را باز نخواهم کرد .
و برای اولین بار که تو را ببینم باز هم چشمانم را خواهم بست .
تا صورت تو همیشه در مقابلم و در ذهنم باشد .
به امید دیدارت ای رویایی ترین رویا
