1.جوجه ها سر سفره ناهار گفتند :( آخرش کبدمون از کار میافته ،
چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم وحتی یک بار هم
یک ناهار درست و حسابی نخوریم )
خروس سرش را پایین انداخت . در چشمان مرغ اشک جمع شد و
به فکر فرو رفت ، آنها فردا ناهار مرغ داشتند .
2. سالها بود که بدون وقفه داشت کار میکرد . اما دیگه خسته شده بود
و دیگه نمی تونست ادامه بده . دلش رو به دریا زد و چشمانش رو
برای یک لحظه روی هم گذاشت .تازه داشت لذت استراحت را
احساس میکرد که ناگهان با مشت به سرش کوبیدند :
(( ا َه ، این ساعت هم که خوابیده )) .
3 . دماغش را عمل کرد . حالا به جای اون دماغ گنده يه دماغ کوچولوی سر بالا داشت . دو روز بعد از گرسنگی مرد . مادرش صد دفعه بهش گفته بود که عمل جراحی بینی مخصوص آدمهاست نه فیلها!!!!!!!!!!!
